خرید بک لینک
سلام دوستان یه خاطره از بچگی هام اومد تو ذهنم،  گفتم شاید تعریف کردنش خالی از لطف نباشه..فکر کنم حدود 12 سالم که با خانواده رفته بودیم مشهد مسافرت. اون زمانا تازه موبایل مد شده بود و مادرم یه گوشی k800 سونی اریکسون خریده بود که همش دست من بود باهاش آهنگای محسن چاوشی و یگانه و علی عبدالمالکی گوش میدادم و بازی می کردم . خلاصه با همون یه گوشی یه دنیا حال میکردیم. یالاخره رسیدیم به مشهد و تو یه هتل ساکن شدیم.  روزی از روز ها بیکار و علاف تو راهروی هتل پلاس بودم دیدم دو تا مرد دارن تو راهرو با هم صحبت می کنن منم فاز این فیلمای پلیسی رو برداشتم که اره مثلا اینا قاچاقچی ان و دارن جنس رد و بدل میکنن منم باید یواشکی ازشون فیلم بگیرم، قایم شدم پشت دیوار راهرو با کلی ادا و اطوار و هیجان لنز گوشی رو گرفتم طرفشون که فیلم بگیرم.چشمتون روز بد نبینه شاید دو ثانیه نشد که یه دفعه یکی از مردا داد زد هوی داری از چی فیلم میگیری و افتاد دنبالم منم که از ترس زهره ترکونده بودم در رفتم تو اتاقمون قایم شدم ...واقعا خدا رحم کرد که طرف بی خیال شد و پیگیر نشد پیدام کنه و قسر در رفتم.خلاصه آدمو سگ بگیره جو نگیره...برچسبها: جوگیر نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ساعت 21:8 توسط حسن| |

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 7:57

سایز کامل " />سایز کاملوقتی داداشم میخواد از رو من کپی کنه میشه این

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 7:57

یکی از رو مخ ترین لحظه هایی که اخیرا دارم میگذرونم وقتیه که داریم شام میخوریم و یه دفعه مامانم میزنه شبکه آی فیلم و سریال ستایش رو برای چندمین دفعه میبینه ..قشنگ هر دیالوگش مثل سوهانیه که به روح و روان من کشیده میشه.یه بارم تو حال خوابیده بودم متوجه شدم دارم خواب حشمت فردوس و صابر و ماثنا و این چیزا میبینم .دیدین بعضی وقتا تو خواب حس می کنید یه جای کار میلنگه ،یه چیزی درست نیست و اونوقته که متوجه میشین دارین خواب می بینین .( ارجاع به فیلم Inception) گفتم یا خدا چرا اینا تو خوابم دست از سر من بر نمیدارن؟ یه دفعه با صدای "افتاد " حشمت فردوس از خواب بیدار شدم.ساعت 6 صبح بود.گفتم مامان ! آخه الان؟گفت: ساکت ! دیشب نتونستم ببینم .ساعت ۲ ظهر هم کار دارم نمیرسم تکرار بعدیش رو ببینم.بالش را روی سر خود قرار داده و به صورت متناوب به پهلوی چپ و راست جا به جا شده و به سازندگان این اثر ناسزا فرستادم تا به خواب رفتم. نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۱ساعت 21:57 توسط حسن| |

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 7:57

صفحه بندی